آرین آرین ، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

آرین کوچولو عزیز دردونه مامان و بابا

این هفتمون هم اینجوری شروع شد . . .

1391/10/12 19:56
نویسنده : مامان آمی
264 بازدید
اشتراک گذاری

یکشنبه با بابا وجیگر طلامون تصمیم گرفتیم بریم فامیل شوهرگردی یا فامیل پدر گردی واسه آرین جون یکشنبه صبح داشتیم با بابا وآرین جونی صبحونه میخوردیم که یدفعه آرین جون گوشش رو گرفت و شروع کرد به گریه وگوله گوله اشک میریخت که الهی مامان به فدای اشکات عسل هر کاری میکردیم آروم نمیشد یه چند دقیقه ای که گذشت آروم گرفت بعدش راه افتادیم که بریم خونه مامان جون آرین وقتی رسیدیم اونجا هم بازم آرینی مامان زد زیر گریه و بعد از چند دقیقه وقتی بهش استامینوفن دادم اروم شد عمه معصوم هم با فاطمه دختر عمه آرین جون اومدن عمه آرینی رو که دید متوجه شد که یکمی زیر گوشش متورم هستش آرین مامان کلی با فاطمه بازی کرد وقتی داشتیم ناهار میخوردیم بازم آرینم دردش شروع شد ظهری با عمه رفتیم همون نزدیکیای خونه مامان جون و کلی لباس واسه آرین جونم خریدم تا بعداز ظهر خونه مامان جون آرین موندیم واسه شام زن عمو آزاده  دعوتمون کرده بود ورفتیم خونشون چون آرین مامان بازم دردش گرفت خواستیم بریم بیمارستان که پشیمون شدیم آرین مامان اونجا با سینا وفاطمه بچه های عمو کلی بازی کرد وشب واسه خواب دوباره رفتیم خونه مامان بزرگ آرین .دختر عمو مائده آرین که 8 ماهشه تازه دندون در اورده که مبارکت باشه عزیزم واسه همین دوشنبه صبح به عمو گفتیم که میریم خونشون دیدنی مائده جون زن عمو رباب هم یه ناهار خوشمزه درست کرده بود که آرین مامان تا تونست خورد .نوش جونت جیگر مامان زن عمو مریم اینا هم خونه زن عمو رباب بودن وقتی آرینی مامان رو دید گفت که حتما اوریون گرفته بعد از ناهار با زن عمو رباب و بابا رفتیم بیمارستان باهنر کرج که نزدیک خونشون بود دکتر عزیز مامان رو دید و گفت که بله اوریون گرفته وواسه جیگرم دارو واستراحت تجویز کرد واسه شام رفتیم خونه زن عمو مریم زن عمو بقیه عمو هارو هم دعوت شام کرده بود ولی از ترس واگیر آرین جون یکی درمیون اومدن الان سومین روزی هست که نفس مامان اوریون گرفته وامروز هم که خونه مامان جونش بودیم خیلی کلافه بود آخه دوست داشت راه بره وبازی کنه ولی همش تو بغلمون بود ظهر بعداز اینکه ناهار خوردیم برگشتیم تهران و رفتیم خونه مامانی آرین آخه دوروز بود که کرج بودیم و مامانی حسابی دلتنگ نوه جیگرش بود اینم از اتفاقات این چند روزمون الهییییی عزیز دلم هرچه زودتر خوب خوب خوب بشی.الهی آمین

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان آیدین
13 دی 91 2:16
الهی خاله فدات بشه عزیزمدردو بلات به جونم خیلی سخته ایشالا زود خوب میشه نازنینم خوندم خیلی ناراحت شدم ببوسش
مامان ابوالفضل
29 دی 91 11:56
سلام عزیزم بلا به دور ایشاالله به سلامتی الان خوبه خوب شده باشی
زهره
17 بهمن 91 20:33
سلام میشه به وبلاگ من هم سر بزنید منتظر حضورتان هستم http://zohrehamour.blogfa.com